تا بوی زلف یار در آبادی منست / هرلب که خنده ای کند از شادی منست...

چگونه دستم را گرفتی و با خودت آوردی؟!

با خودت آوردی به جایی که دوست داشتی باشم

خانه بزرگ تو،برای من خلوتگاهی بود ساکت و آرام تا سفره دلم را برایت بگشایم و به صراحت برایت بگویم از آنچه همه آن سالها مرا رنج میداد.

میدانم که هیچگاه تنهایم نگذاشته ای ،حتی در این کوران سردرگمی و بلاتکلیفی تنها یاد توست.

یاد تو ...

خدایم،که آرامش را به درونم باز میگرداند

یاد تو مرا دلگرم میکند که با همه گناهانم تو باز هم ستارالعیوبی

و با همه کوتاهی و قصورم باز هم بخشنده

این منم، من غنی و بی نیاز وقتی با تو هستم و من فقیر و بی چیز وقتی با تو نیستم و گاهی از سر   نادانی معبودی مهربان چون تو را فراموش میکنم که سخت در عجبم، چگونه با هر بازگشت من   آغوش میگشایی...

بخشنده ای و فراموشم میشود، باگذشتی و فراموشم میشود، هستی و فراموشم میشود و در اوج بی کسی ام وقتی یادت میکنم،حضور پررنگت را چون همیشه احساس میکنم که دستی از مهر بر سرم میکشی.

دستهای من باز هم یاری تو را می طلبند.

/ 2 نظر / 32 بازدید
احسان

سلام آقا احسان عزیز نماز و طاعات شما نیز قبول درگاه حق... ممنون که به من سر زدی... وبلاگ جالب و خوبی داری، امیدوارم تو این راه موفق و پاینده بمونی... بازم به من سر بزن موفق باشی یاحق

بهاره مقدم

سلام عذرتقصیرجهت دیرجواب دادن منظورتون ازحمیدآقا؟مالک سنگرجنجال مستقل بودنه؟ ای بابا ماکی باشیم که تحویل بگیریم یا نگیریم ممنون ازحضورارزشمندتون قدم رنجه فرمودید شیواقلم می زنید پاینده باشید به روزم با"خبری در راه است" در پناه حق علی علی